نقدی به سخنرانی  آقای سروش در نیوجرسی

نقدی به سخنرانی  آقای سروش در نیوجرسی

 تحت عنوان «حق و تکلیف و خدا»

    در این سخنرانی آقای سروش اظهار نظرهائی کرده اند که اگر این گونه سخنان از طلبه ای جوان در حوزه ای از حوزه های ایران ایراد می شد جای تعجب نبود اما از شخصی که در انگلیس تحصیل کرده و دستی در فلسفه دارد عجیب است، درباره مقوله حقوق بشر که مربوط به قرن بیستم است صحبت کند و بخواهد آنرا مربوط و برگرفته از اعتقادات قبیله ای مربوط به قرن ششم معرفی کند.

آقای سروش حتماً می داند کلماتی که در ۱۴۰۰ سال پیش گفته شده اند دارای معنا و مفاهیمی بوده اند که در آن دوران مطرح بوده اند. عدم توجه به معانی تاریخی کلمات و برداشت امروزی از آن ها چیزی جز تحریف اندیشه نیست. متأسفانه این همان کاری است که آقای سروش در سخنرانی خود کوشش کرده به شنوندگان خود القاء کند. چگونه می توان از حقوق بشر در جامعه ای صحبت کرد که خرید و فروش برده متداول و شرعاً هم مجاز بوده است.

در ابتداء این سخنرانی آقای سروش می گوید، «دورانی که ما در آن زندگی می کنیم دوران توجه بهحقوق آدمی است.» او همه ادیان ابراهیمی را ادیان تکلیف مدار می داند و ادامه می دهد « از ادیان جدید مثل بهائیتبگذریم که ظاهرا متعلق به دوران مدرن هستند ، یعنیدوران حق مداری ، اما  آناکرونیسمی که در آن ها هست ،یعنی نوعی نابهنگامی تاریخی نشانه آن است که پیامبر یاپیامبران این دین به درستی دوران خود را تشخیصنداده بودند. یعنی ماهیت دیانت بهائیت همچنانتکلیف مداری است. » آقای سروش قرار بوده است که درباره «حق و تکلیف و خدا» صحبت کند اما گریزی هم به صحرای کربلا زده و بهائیت را با مارکسیسم مقایسه کرده است. او خود می گوید «البته سخن من در این امور نیست و در پرانتز عرض کردم» اما این تنها پرانتز نبوده است. باز در پرانتزی دیگر از مکتب لیبرالیسم و کانت و هگل که آزادی را  گوهر انسان می دانند صحبت می کند.

آقای سروش سه تعریف برای «حق» پیشنهاد می کند: ۱- «رخصت» یعنی اجازه کاری را داشته باشیم. مثلاً شما اجازه دارید نهار بخورید، درس بخوانید، مهمانی بروید و یا نخورید و نخوانید و نروید. ۲- امتیازی است که بعضی ها دارند که مورد بحث ایشان نیست. ۳- سومین تعبیر به نظر آقای سروش «مهم ترین معنایکلمه حق است ، عبارتست از طلب و طلب کار بودن». این معنای حق است که مورد نظر آقای سروش است. آقای سروش مطابق عادت معمولی به اشعاری از حافظ و سعدی … اشاره می کند و از حق دوستی، حق یاری، حق وفا، وفادار بودن، حق نان و نمک خوردن، حق استاد به شاگرد، حق پدر و مادر به فرزندان و وفاداری دوستان به همدیگر صحبت می کند و در ادامه بحث حق را همان تکلیف می داند. پس از شرحی در این باره به اول صحبت خود بر می گردد و می گوید: « در ابتدا گفتم که ادیان و دست کم ادیانی که در دوره ما آن ها را صحیح می دانیم یعنی ادیان ابراهیمی» زبان همه این ادیان تکلیف مداری است. آقای سروش اشاره به سخنان فیلسوف آمریکائی لئو اشتراوس می کند که «در تمام تورات و در تمام انجیل واژهحق به معنای امروزین آن یافت نمی شود» و یاد آور می شود چون او با قرآن آشنا نبوده از این نظر درباره قرآن اظهار نظر نکرده است. آقای سروش «حق و محق بودن آدمی یک کشف جدید» می داند.

پس از این سخنان ایشان حق و حق مداری را در قرآن جستجو می کند و چنین می گوید: «خب شما می دانید لازم نیست کلمه حق در جائی آورده بشود. باید این معنا و این منطق در آنجا پیدا بشود» آقای سروش در این بخش از  سخنانش سعی می کند که اسلام را دین حق مدار معرفی کند. وی اقرار می کند که در قرآن مطلبی راجع به محق بودن انسان دیده نمی شود. اما می توان مواردی که دلالت بر محق بودن انسان است پیدا کرد. ایشان با ذره بین دنبال چنین مواردی و چنین استدلالی در قرآن می گردد و می گوید: «در یکی از  سوره های مکی که الآن به یاد ندارم [منظور ایشان سوره الذاریات آیه ۱۹ است] کلمه حق بکار رفته کهدرمورد اغنیا می گوید … آدم های پول دار یک بخشی از پولشاناصلا مال خودشان نیست. متعلق به محرومین است.» بدین ترتیب «محرومین حقی در احوال اغنیا دارند.» از نظر آقای سروش این مسئله که ایشان آن را «فوق العاده مهم» می نامد چیزی جز مالیات یا سهمی نیست که مردم باید به حاکم، رئیس قبیله و یا دولت می پرداختند و امروزه هم می پردازند. آیا می توان این گونه از حق صحبت کرد؟ یک تفکر حق مدار، حق انسان ها می داند که آزاد باشند در اظهار عقیده، شرکت در اجتماعات، تشکیل اصناف و احزاب، نشر عقاید و افکار و غیره. نه اینکه حق داشته باشند صدقه بگیرند.

    وی در بخش دیگری از سخنانش حق را به سلطه تعبیر کرده و چنین شرح می دهد: اگر کسی «مظلومانه کشته شود» ولیِ دم این قدرت و اختیار را دارد که قصاص کند. در این سخن مطالب مهمی نهفته است. البته ایشان شرح مظلومیت را نمی دهند چه کسی و به چه دلیل اگر کشته شود مظلوم نامیده می شود. اول قید «مظلومیت» برای کشته ذکر شده است یعنی کافر، کافر حربی، ذمی، مرتد فطری و غیر فطری، باغی، مشرک، اگر کشته شوند اشکالی نیست چرا که در حق آنها ظلمی نشده، خود بخود مطابق شرع انور مهدورالدم ، خونشان مباح و اموالشان پاک است و باید مصادره شود. این مسئله که آقای سروش به عنوان حق معرفی می کند نام واقعی آن قصاص است. آیا حکم قصاص که برگرفته از تورات است می توان در قرن ۲۱ به عنوان حق معرفی کرد؟

     در ادامه سخنرانی مسئله نوید و بیم را مطرح می کند و ادامه می دهد که از نظر قرآن نه تنها انسان ها نسبت به همدیگر حق دارند بلکه انسان ها نسبت به خدا هم حق دارند و برای اثبات نظر خود به آیه ای از  سوره نساء اشاره می کند که می گوید پیغمبران «دووظیفه اصلی دارند یکی اینکه تبشیر کنند و دیگریاینکه انذار کنند . یعنی از یک طرف مردم را امیدواربه پاداش خدا کنند و  از یک طرفهم مردم را از کیفر الهی بیم دهند. تا مردم به خدا حجتی نداشته باشند و نتوانند گریبان خدا را بگیرند و بگویند چرا چنین کردی و چرا چنین نکردی. این آیه محق بودن آدم را حتی در برابر خداوند هم نشان می دهد» منظور آقای سروش آیه ۱۶۵ سوره ۴ نساء «پیامبران مژده دهنده و بیم دهنده تا از آن پس مردم را بر خدا حجتی نباشد» در حالی که در همین سوره آیه قبل از آن آیه ۵۲ می خوانیم «اینان آن کسانند که خدا لعنت شان کرده است، و هر کس را خدا لعنت کند برای او هیچ یاوری نیابی» در واقع اگر خدا کسی را لعن کرد مسئله خاتمه یافته و کسی را یارای کمکی نیست و دیگر حق شکایت و «گریبان گرفتن» در میان نیست. در هر صورت این سخنان همه برداشت های آقای سروش از قرآن است در صورتی که اکثر مفسّرین قرآن سئوال از خدا را جایز نمی دانند مثل تفسیر المیزان که می نویسد «شما که باشید که از او سئوال بکنید» آقای سروش به این مفسر اعتراض می کند و می گوید «این مفسر مفسّری است که معاصر ما نیست، این مفسر به نظر من هنوز در دوران دیگری زندگی می کند». ولی کتب دینی کیسه مارگیری و جعبه جادوئی نیست که هر چه بخواهی از آن در بیاوری. اگر قرار باشد هر کس هر جور دلش خواست کلام خدا را تفسیر کند خشت روی خشت بند نمی شود.

آقای سروش در خاتمه سخنانش فرق می گذارد بین عبادت ذلیلانه و عبادت سرفرازانه. در عبادت سرفرازانه خداوند به ما عقل داده است که از او شکایت کنیم. در زمینه عقل که نعمت خداوند به بشر است سئوالاتی دارم که در مقاله دیگر خدمت آقای سروش مطرح خواهم کرد.

اما در این مقام خواستم برگردم به اصل مطلب که مرا وادار به نوشتن این  مقاله کرد و آن ادعای آقای سروش درباره «آناکرونیسمی» دیانت بهائی است. anachronistic به نابهنگامی، مربوط نبودن به زمان، از مُد افتاده، بی جا، بی موقع معنی شده است. وی می نویسد «دیانت بهائی در دوران حق مداری پا به عرصه وجود گذاشت اما به علت نابهنگامی تاریخی پیامبر این دین به درستی دوران خود را تشخیص نداده و هم چنان تکلیف مداری است.» ضمناً آقای سروش مارکسیسم را با دیانت بهائی مقایسه می کند و می نویسد «اگر مارکسیسم را با بهائیت مقایسه کنید توفیق او در مقام جذب پیروان هزار برابر بهائیت بود میزان عقولی که این ایدئولوژی به هم وصل کرد و در آن ها تأثیر کرد و تسخیر کرد میلیون ها برابر هر دین جدید دیگری بود» گو اینکه مقایسه یک دین با یک ایدئولوژی که برنامه آن بر مبنای نبرد طبقاتی و مبارزه با سرمایه داری به هدف استقرار حکومت پرولتاریا است قیاسی است مع الفارق. آقای سروش نباید فراموش کند که مارکسیسم و لیبرالیسم با  ادیان گذشته با آن بافت قرون وسطائی فاصله بیشتری دارد تا با بهائیت برای نمونه. بهائیت همانند مارکسیسم قشر روحانی را برای جامعه بشری لازم نمی داند چون معتقد است که هر کسی باید خود در جستجوی حقیقت باشد. مارکس خیلی تندتر می گوید «تا زمانی که جامعه شغل شرافتمندانه ای برای روحانیون پیدا نکند این گروه مفت خوار، سربار و انگل اجتماع انسانی خواهد بود» بهائیت افسانه ها و معجزات و انتظار منجی و آنچه خلاف عقل باشد را مردود می داند. در حالیکه ادیان گذشته کمتر با علم و عقل و بیشتر با حدیث و روایت رابطه دارند.

برای نشان دادن نادرستی این ادعا ادعای آقای سروش که بهائیت یک نابهنگامی تاریخی است و زبانش تکلیفمدار، کافی است که نگاهی گذرا به تعالیم بهائیت بیاندازیم تا مسئله روشن شود.

آقای فریدون آدمیت مورخ نامدار ایران، میرزا ملکم خان را سال ها جلوتر از زمان خود می دانست. ملکم خان چه گفته بود که آدمیت این چنین قضاوت می کند؟ ملکم می گوید «آبادی ایران را بسته به آبادی دنیا و آبادی دنیا را موقوف به انتشار علم می دانم» باز می گوید « کره زمین خانه مشترک جمیع اجزای بنی آدم است.» در این زمینه دیانت بهائی چه می گوید:

ای دانایان امم از بیگانگی چشم بردارید و به یگانگی ناظر باشید و به اسبابی که سبب راحت و آسایش عموم اهل عالم است تمسک جوئید این یک شبر [به بزرگی یک کف دست] عالم یک وطن و یک مقام است از افتخار که سبب  اختلاف است بگذرید و به آنچه علت اتفاق است توجه نمائید.»

بهاءالله «تحری حقیقت» را در سرلوحه تعالیم خود قرار داده است. هدف والای هر انسانی پیدا کردن حقیقت است. هر انسانی که قصد رسیدن به  حقیقت را داشته باشد  باید از شک شروع کند تا به یقین برسد. آن هایی که معتقد هستند مادرزاد به یقین رسیده اند عقاید دیگران را باطل می دانند، اما شکاک به عقاید دیگران احترام می گذارد چون حقی برای دیگران هم قائل است.

پیروان همگی ادیان سامی اعتقادات خود را  موروثی دارند. یهودی، مسیحی و مسلمان به دنیا می آیند. اعتقادی موروثی آمیخته به تعصب و کوراندیشی است که  نتیجه آن اعتقادات خود را حق دانستن و پیروان سایر عقاید را گمراه و ضاله نامیدن است. این مسئله در اسلام مفصل تر شرح داده شده است. شخصی که از  پدر مسلمان متولد می شود اگر به فکر تغییر اعتقاد خود افتاد به عنوان مرتد فطری قتلش واجب است حتی به فتوای جمعی از روحانیون توبه آن هم قابل قبول نیست. خونش حلال، اموالش مصادره و عیالش مطلقه است. بهائیت انسان ها را مختار در انتخاب عقاید خود گذاشته و هیچ قید و بندی برای آن ها در نظر نگرفته. افراد در سن بلوغ می توانند بهائی بشوند و یا نشوند و در هیچ حالتی مزیتی برای آن ها در نظر نگرفته است.

بدین ترتیب انسان ها در انتخاب دین، تحصیل، اظهار عقیده، چه گفتاری و چه نوشتاری آزاد هستند. بشر به دوران بلوغ نزدیک است و امر کننده و نهی کننده، پیشوا، رهبر و مرجع احتیاج ندارد. در این حالت است که هیچ جنبش کور اقبالی ندارد و هیچ رهبر و پیشوائی نمی تواند برای جامعه وظیفه تعیین کند که چه باید بکند و چه نباید بکند. نگاهی به جنبش های کور روسیه، ایتالیا و آلمان در صد سال گذشته و خسارت های ناشی از آن ها ثبت در تاریخ است. آیا آقای سروش دینی، آئینی و یا ایدئولوژی ای می شناسد که این حد برای انسان ها حق قائل شده باشد؟

بنیان گذار دیانت بهائیت چون انسان ها را بالغ و صاحب عقل می خواهد، نه آن ها را تبشیر می کند و نه انذار می کند. نه نوید بهشت در آن جهان می دهد و نه از آتش جهنم می ترساند. تفکر تبشیر و انذار مربوط به دورانی است که انسان ها فرقی بین کارهای بد و خوب را نمی گذاشتند. شاید تنها راه هدایت آن ها ترساندن از آتش دوزخ و نوید نزدیکی با حوریان سیمین ساق در بهشت بوده است. امروزه آن را به عنوان حق معرفی کردن دور از عقل است. بهاءالله در اهمیت خرد می گوید: « زبان خِرَد می گوید هر که دارای من نباشد دارای هیچ نه. از هر چه هست بگذرید و مرا بیابید منم آفتاب  بینش و دریای دانش.»

برای اینکه با تفکرات او در زمینه مسائل اجتماعی آشنا شویم اشاره ای مختصر به تعالیم او هم خالی از لطف نیست. بهاءالله با وجود اینکه رشد اروپا را از نظر صنعتی و پیشرفت آزادی و ایجاد مجالس مشورتی تحسین می کند اما مضرات آن را که کشورگشائی و جنگ و خونریزی است هم نمی پذیرد.

«در تمدن اهل غرب ملاحظه نمائید که سبب اضطراب و وحشت اهل عالم شده آلت جهنمیه به میان آمده و در قتل وجود شقاوتی ظاهر شده که شبه آن را چشم عالم و آذان امم ندیده و نشنیده. اصلاح این مفاسد قویه قاهره ممکن نه مگر به اتحاد احزاب عالم در امور و یا در مذهبی از مذاهب بشنوید ندای مظلوم را و به صلح اکبر تمسک نمائید.»

« سراج عباد داد است او را به بادهای مخالف ظلم و اعتساف خاموش منمائید» و در جای دیگر « مربی عالم عدل است.»

و برای جلوگیری از جنگ و خونریزی اتحاد عالم را ضروری می داند. در اهمیت رفع اختلافات می گوید: «سراپرده یگانگی بلند شد به چشم بیگانگان یکدیگر را نبینید. همه بارِ یک دارید و برگ یک شاخسار.» در این پیام بنی نوع بشر همه با هم برادر و برابرند. بدون در نظر گرفتن رنگ پوست و نژاد و مذهب. در ادامه می گوید: «ای پسران خاک از تاریکی بیگانگی به روشنی خورشید یگانگی روی نمائید. این است آن چیزی که مردمان جهان را بیشتر از همه چیزها بکار آید.»

در جای دیگر راجع به صلح و لزوم آن می گوید « جمیع را به صلح اکبر که سبب اعظم است از برای حفظ بشر امر نمودیم. سلاطین آفاق باید باتفاق به این امر که سبب بزرگ است از برای راحت و حفظ عالم تمسک فرمایند». مردم را به معاشرت با یکدیگر دستور می دهد و بدین ترتیب حکم نجاست را رد می کند «با جمیع اهل عالم به روح و ریحان معاشرت نمائید چه که معاشرت سبب اتحاد و اتفاق بوده و هست.» او برای جهان یک زبان دوم را پیشنهاد می کند تا جهانیان بتوانند با یکدیگر گفت و گو، معامله و معاشرت کنند.

تکلم به دو لسان مقدر شد و باید جهد شود تا به یکی منتهی گردد و همچنین خطوط عالم تا عمرهای مردم در تحصیل السن مختلفه ضایع نشود و باطل نگردد و جمیع ارض مدینه واحده و قطعه واحده مشاهده شود.

در جای دیگر می گوید: « لسان را به سبّ و لعن احدی میالائید». یکی از حقوق اولیه انسانها است که به آنچه می خواهند معتقد باشند و کسی حق لعن کردن آنها را ندارد. هر انسان حق دارد که با هر شخصی و هر تفکری و هر نظریه ای دوستی کند و هیچ کس حق اعتراض به او را هم نباید داشته باشد: «سبب حزن مشوید تا چه رسد به فساد و نزاع». «همه اوراق یک شجرید و قطره های یک بحر». «اذن داده شد احزاب عالم با یکدیگر به روح و ریحان معاشرت نمایند». حق پوشش که از حقوق اولیه انسانها است حق هر انسانی می داند. «زمام البسه و ترتیب لحاء [ریش] و اصلاح آن در قبضه اختیار عباد گذارده شد».

در اهمیت مشورت و تصمیم جمعی می گوید «آسمان حکمت الهی به دو نیّر روشن  و منیر مشورت و شفقت». در جای دیگر می گوید: « اول باید وزرای بیت عدل صلح اکبر را اجراء نمایند تا عالم از مصاریف باهظه [سنگین] فارغ و آزاد شود. این فقره لازم و واجب چه که محاربه و مجادله اسّ زحمت و مشقت است»

پیامبر دیانت بهائی تشکیل مجالس شورا را برای اداره جامعه لازم می داند و حق منتخبین مردم می داند که چه قانونی را برای اداره جامعه وضع کنند و چه قوانینی را نسخ کنند. می گوید: « هر روز را رازی است و هر سر را آوازی. درد امروز را درمانی و فردا را درمانی دیگر.» حق انسانها است که درمان درد خود را با مشورت با متخصصان فن بیابند.

آنچه خود راجع به فرائض مذهبی وضع کرده می گوید هر کس مرا به عنوان دوست می خواهد به خاطر من  این عبادت را بجا آورد. روزه بگیرد، نماز بخواند و … حتی انسانها در این زمینه هم مختار هستند. توصیه من به آقای سروش که علاقمند به مطالعه در آثار عرفانی این است که ایشان آثار بهاءالله و خصوصا آثار عرفانی او را مطالعه نمایند. برای نمونه نظریه ای که آقای سروش در سخنان خود به آن اشاره کرده اند، یعنی عمل به احکام دین نه از روی تعبد و تقلید کور کورانه بلکه از روی آگاهی و عرفان و عشق به خالق، عین این سخن در آثار بهاءالله به وفور یافت می شود. در اینجا تنها به یکی از این بیانات اشاره می کنم: « این ظهور از برای اجرای حدودات ظاهره نیامده بلکه لاجل ظهورات کمالیه در انفس انسانیه و ارتفاع ارواحهم الی مقامات الباقیه و ما یصدقه عقولهم [آنچه که خرد بپذیرد] ظاهر و مشرق شده تا آنکه کل فوق ملک و ملکوت مشی نمایند.» «احکام فرع عرفان بوده و خواهد بود» آیا این همان «عبادت سرفرازانه» نیست که آقای سروش از آن نام می برد؟

 

با توجه به مطالب یاد شده به نظر می رسد که اطلاعات آقای سروش در این زمینه به دوران فعالیت ایشان در انجمن حجتیه و در تماس با بهائیانی که با استناد به احادیث و اخبار سعی در معرفی دیانت بهائی داشته اند بر می گردد. چون بسیار بعید به نظر می رسد که اگر آقای سروش با آثار خود بهاءالله آشنائی می داشت این گونه درباره دیانت بهائی قضاوت می کرد.

 

ایرج اشراقی، ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۲

پاسخ دهید