نامه ای به جناب ناصرالدین

از خود خجالت می کـشم کـه به عقیده ای ایمـان دارم کـه

برایاثباتش باید به زور متوسل  شوم                   (تاگور)

 

محقق گرامی

شما چند ماه قبل اظهار علاقه کرده بودید که با من تماس داشته باشید. اکنون در خدمت شما هستم. در ابتداء خواستم بگویم که استفاده از کلمه «من» در نوشته هایم، ربطی به خودپرستی، غرور و یا تکبر ندارد بلکه، با «من» گفتن، هر فردی فردیت خود را نشان می دهد و با آن حقوق برابر می خواهد. گو اینکه ایرانیان در آثار نوشتاری و یا گفتاری خود از کلماتی نظیر فانی، بنده، حقیر، اگر زن باشد کمیه استفاده می کنند و از گفتن و یا نوشتن کلمه «من» خودداری می کنند، اما من از کلمه «من» در همین رابطه که نوشتم استفاده می کنیم.

برگردیم به اصل مطلب. من در آینده مقالات شما را مطالعه می کنم و نظرم را هم می نویسم. شاید به این ترتیب بتوانیم یک گفتگوی سازنده ای داشته باشیم. برای رفع هرگونه سوء تفاهمی نه من قصد هدایت شما را دارم و نه شما به امید نجات بنده باشید. در ابتداء خواستم بگویم که با ردیه نوشتن بر عقیده، دین و یا آئین، هیچ فردی دست از اعتقادات خود بر نمی دارد. به تاریخ ردیه نویسی نگاهی بکنید این همه ردیه که به اسلام نوشتند کدام مسلمانی دست از اسلام برداشت؟ امکان دارد که شما به فکر بیفتید و به چند ردیه که برخی از بابیان و یا بهائیان از آئین برگشته به آئین های بابی و بهائی نوشته اند اشاره بکنید. اگر به چنین فکری افتادید البته بحث از هدف اصلی اش دور می شود و نتیجه ای هم نخواهیم گرفت چون من هم به اجبار باید به ردیه هایی که توسط مسیحیان به اسلام نوشته اند اشاره کنم. این اقدام به نفع هیچ کدام از ما نخواهد بود. در ابتداء باید بدانیم که باطل بودن عقیده ای دلیل درست بودن عقیده دیگری نبوده و نخواهد بود. شما برای استدلال نظریات خود در دوران مدرنیته باید رویه دیگری را پیش بگیرید. اگر ما بخواهیم یک گفتگوی سازنده داشته باشیم باید در ابتداء چهارچوب بحث را مشخص کنیم: ۱- آیا دین برای جامعه و مردم است یا مردم برای دین؟ ۲- اصولاً وظیفه دین این جهانی است یا آن جهانی و یا هر دو جهانی؟ ۳- نقش دین در جامعه چیست؟ منتظر نظر شما هستم.

در مقدمه این گفتگو من به چند اظهار نظر شما نسبت به تاریخ آئین های بابی و بهائی می پردازم. مطلب اول، به چه دلیلی طاهره قره العین به قتل رسید؟

در این گفتگو شما به مسائل مختلفی نسبت به شخصیت طاهره قره العین اظهار نظر کرده اید که با رویدادهای تاریخی در تضاد است. چون شما در این زمینه به علت و دلیل قتل طاهر پرداخته اید من هم تنها به همین مطلب می پردازم. راجع به شخصیت طاهره تنها به دو اظهار نظر از اقبال لاهوری و گوبینو فرانسوی اکتفا می کنم.

اقبال لاهوری در جاوید نامه حلاج- غالب (نجم الدوله دهلوی که غالب تخلص می کرده) و خاتون عجم که طاهره بوده را جاودانه خوانده.

پیش خود دیدم سه روح پاکباز                آتش اندر سینه شان گیتی گذار

………………………………………….                      ………………………………………….

غالب و حلاج و خــاتون عجم               شورها  افکنده در جـان  حـرم

این نداها روح را بخشد ثبـات                 گــرمی او  از  دوران   کـائنات

                                                                                                     (کلیات اشعار اقبال)

گوبینو در کتاب «مذاهب و فلسفه در آسیای میانه» می نویسد: نویسنده ناسخ التواریخ محمد تقی سپهر می خواست به من بقبولاند که آنچه راجع به اجتماع بابیان در بدشت نوشته درست است. او قصد داشت طرفداران طاهره را مردمان عیاشی معرفی کند اما من گمان نمی کنم که چنین باشد.

اما امروزه یک محقق جوان ایرانی به همان شیوه سپهر قصد بازگوئی اجتماعی بدشت را دارد.

اگر شما دلیل اینکه روحانیون شیعه این اندازه به زیر شکم اهمیت می دهند چیست، شرح دهید شاید به حل این مشکل ذهنی برخی از شیعیان کمک کند. سئوال این جا است که چرا با این همه بگیر و ببند و رعایت حجاب اسلامی در ۳۵ سال گذشته تعداد زنان هرجائی از هر زمانی بیشتر شده است؟! اگر توجه به اتهاماتی که به دگراندیشان زده می شود توجه کنید به نتیجه جالبی می رسید. اگر افراد ملی، مذهبی باشند اتهام آن ها مشروب خواری و زن بارگی است اما اگر چپ باشند خائن به وطن، جاسوس کشورهای خارجی اتهامات آن ها است. برای اثبات نظریاتشان هم از مردم مایه می گذارند. مردم نمی پسندند، مردم قبول نمی کند، اما این مردم کجا هستند و این آمار از کجا به دست آمده خبری نیست.

چون شما در چگونگی قتل طاهره دچار اشتباهات تاریخی شده اید در ابتداء این گفتگو به این مطلب می پردازم.

فاصله بین قتل شهدای سبعه تهران و قتل طاهره حدود ۲ سال است و این دو واقعه از نظر تاریخی ربطی به هم نداشته اند. برای روشن شدن ذهن شما مختصراً به این دو مطلب می پردازم.

 قتل ۷ بابی در تهران: ربیع الثانی ۱۲۶۶، فوریه ۱۸۵۰:

به دلیل جنگ های قلعه طبرسی بین بابیان و نیروهای دولتی و اینکه نیروهای دولتی چندین بار شکست می خورند و عده ای از شاهزادگان قاجار و سران سپاه جان خود را از دست می دهند. دولتمردان و شاهزادگان که از جنبش مردم هراس داشتند سرانجام علیه بابیان با روحانیون همراه می شوند. حکام قاجاری دست به کشتار بابیان می زنند. در همه شهرها بابیان دستگیر شده و اگر توبه نمی کردند به قتل می رسیدند. بابی را از زن بدون طلاق جدا می کردند، اموال او را مصادره و خودش را با بدترین وضعی به قتل می رساندند. در  این دوران وانفسا یکی از شاگردان میرزا محمد حسین کرمانی از روحانیون صاحب نامی که در مدرسه دارالشفای تهران تدریس می کرد، به نام سید حسین کاشانی با یک بابی به نام سید محمد اصفهانی که در همان مدرسه درس می خوانده طرح دوستی ریخته و نام ۵۰ نفر بابی را با آدرس به دست می آورد. وی اطلاعات به دست آورده را در اختیار محمود خان کلانتر می گذارد و از او می خواهد که آن ها را دستگیر کند. بابیان چون از فتنه آگاه می شوند عده ای فرار می کنند اما ۱۴ نفر دستگیر می‌شوند و  ۷ نفر از آن ها توبه کرده آزاد می شوند و ۷ نفر که حاضر نشدند دست از ایمان خود بردارند به فجیع ترین وضعی به قتل می رسند. این افراد به صلاحدید روحانیون و نه دولت دستگیر می شوند.

شما مطالبی را در این رابطه به قتل طاهره قرهالعین نسبت داده اید که باواقعیت های تاریخی هیچ رابطه ای ندارند. شهدای سبعه در سال ۱۸۵۰ میلادی برابر با ربیع الثانی ۱۲۶۶ به قتل می‌رسند در حالی که قتل طاهره ۲ سال بعد از این واقعه و در سال ۱۲۶۸ ق/۱۸۵۲ م اتفاق می‌افتد.

مطلب دوم، قصد رفتن قره العین طاهره به اتفاق بهاءالله به قلعه طبرسی هم با رویدادهای تاریخی همخوانی ندارد. طاهره زمان کمی بعد از واقعه بدشت یا تحت نظر و یا در زندان بوده و نمی توانسته به قلعه طبرسی برود. آن هائی که در فکر رفتن به قلعه طبرسی باتفاق بهاءالله بوده اند در دسامبر ۱۸۴۸/۶۵-۱۲۶۴ عبارتند از حاج میرزا حاجی کاشانی، ملا باقر تبریزی، شیخ ابوتراب اشتهاردی، سید حسن خوئی، سید حسن ترشیزی، عبدالوهاب ؟؟؟؟، محمد تقی نوری و میرزا یحیی نوری

مطلب سوم، شهدای سبعه هیچ رابطه ای با آن بابیانی که قصد ترور شاه را داشتند نداشته اند. اعدام آن ها تنها به دلیل اعتقادات مذهبی آن ها بوده همانطور که شما خود شما گفته اید هر کس دست از اعتقاد خود بر می داشت آزاد می شد.

مطلب چهارم، سرقت ادبی:

راجع به شعر «گر به تو افتادم نظر کجا» طاهره خود و یا بابیان ادعا کرده اند که این شعر از طاهره است. شما به کتاب آقای محمد حسینی استناد می کنید، او خود نوشته که این شعر از طاهره نیست. چنین اتهامی بی مدرک به گروهی زدن کار یک محقق جدی نیست و از شما انتظاری بیش از این است.

مطلب پنجم، شما تعجب می کنید که مُهرها را شکستند. اگر توجه کنید این ها برای همین هدف که نسخ شریعت اسلام بود در قریه بدشت جمع شده بودند. این ها معتقد بودند که دوران شریعت جدیدی آغاز شده و احکام شریعت گذشته دیگر اعتبار ندارد.

هرگاه شریعت جدیدی پا به صحنه می گذارد شریعت قبلی را نسخ می کند. مگر رسول الله در دوران مدینه در صف نماز یک بار قبله را تغییر ندارد؟ در این زمینه شاید بعدها با همدیگر گفتگو داشته باشیم.

مطلب ششم، درگیری و اختلاف طاهره با برخی از بابیان

این چه اشکالی داشته؟ مگر مسلمانان در همان اوائل اظهار ادعای رسول الله همه با هم موافق بودند؟ نگاهی به کارهائی که عشره می شده آن هائی که رسول الله آن ها را اهل بهشت نامیده بیاندازید بدین ترتیب ایراد شما به طاهره منتفی می شود.

مطلب هفتم، طاهره با افراد مسلح به ایران آمد

این افراد چند نفر بودند و چه نوع اسحله ای حمل می کردند و تا کدام شهر در خدمت طاهره بودند؟

مطلب هشتم، اظهار نظر ملا صالح پدر طاهره به دخترش و جوان بی سواد شیرازی. سه برادر برغانی چه اختلافاتی که با همدیگر نداشتند. به قصص العلماء مراجع کنید. در همین زمینه چه تهمت ها که به رسول الله نزدند.

مطلب نهم، شما ادعا می کنید که علماء به باب ایمان نیاورده اند.

در ابتداء باید بدانیم که تعریف از علما چیست. در ثانی، مگر در ابتداء بعثت رسول الله علماء به او ایمان آوردند یا بزرگان عرب مؤمن شدند، حضرت محمد ۱۳ سال در مکه موعظه کرد چند نفر به دعوت او لبیک گفتند؟

پس از مدتی به توصیه و رفته ابی نوفل به خدیجه که اگر بتوانید ابوبکر و  عمر را به اسلام دعوت کنید کار شما می گیرد ….

نگاهی به عقب تر بیاندازید. در ابتداء اظهار امر حضرت مسیح تا دورانی که او را صلیب کردند چند نفر و چه اشخاصی به او ایمان آورده بودند؟ یک نفر از آن ها هم به نام یهودی اسخریوطی برای چند درهم یا دینار او را لو داد و او را صلیب کردند. با توجه به مطالب یاد شده، در همان اوائل اظهار ادعای سید باب عده ای از روحانیون شیخی به او ایمان آوردند. حجت زنجانی در ناسخ التواریخ می نویسد، وقتی به نماز می رفت چندین هزار نفر به او اقتدا می کردند یا وحید دارابی، عده ای از شاهزادگان قاجار، نظامیان، روحانیون، تجار نام دار، دهقانان جزو مؤمنین به باب بودند. شما در این زمینه سخت کم می آورید.

به شما پیشنهاد می کنم به جای اینکه وقت خود را صرف بی پایه و مایه نشان دادن آئین های بابی و بهائی بکنید، آیا بهتر نیست که احکام عالی و نجاتبخش اسلام را به جامعه بشری معرفی کنید؟

چرا شما اسلام را به دست القاعده، طالبان، بوکوحرام (تحصیل حرام است)، داعش و این گروه رها کرده اید؟ آیا این کار برای شما واجب تر از مبارزه بر علیه بهائیان نیست؟ در حالی که بهائیان در مجامع بین المللی مدافع اسلام شیعه هستند شیعه دشمنان قدرتمند و خطرناکی مانند وهابیت را دارد. آن ها شیعه را رافضی و تشیع را دهلیزی به بی دینی و الحاد می دانند. شیعه اگر یک طرفدار جدی داشته باشد بهائیان هستند. البته روحانیون شیعه با بهائیت سخت مخالف هستند. دلیل آن هم قابل فهم است چون آموزه های بهائی نان آن ها را آجر کرده و وجود آن ها را غیر ضروری می داند. روحانیت هم برای حفظ قدرت خود با آن ها سخت مخالف اما مخالفت شما را دلیلش را نمی دانم.

پاسخ دهید